تبلیغات
دست خالی ها

شارژ ایرانسل

فال حافظ


یکشنبه 7 دی 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

غزلی قدیمی



بانو نمی خواهد که خیلی خوب باشی

تا در دل هر آدمی محبوب باشی

من دوستت دارم به هر شکلی که هستی

بهتر نبود اما کمی محجوب باشی؟

آرامی و آرامشت طوفان نمی شد

هر چند می آید که شهر آشوب باشی

پیراهنم را می فرستم یادگاری

تا مدتی را جای من یعقوب باشی

...

انداختی آخر رقیبان را به جانم

گفتم نمی خواهد که خیلی خوب باشی



دوشنبه 24 آذر 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

صبر کردم



زخم خوردم ، صبر کردم ، داغ دیدم ، صبر کردم

ناله ی هل من معین اش را شنیدم صبر کردم

از حرم تا روی تل ، از روی تل تا قتلگاهش

هی دویدم صبر کردم ، هی دویدم صبر کردم

صبر کردم تا ببینم چهره ی چون ماه او را

ماه را دیدم ، چه ماهی! قد خمیدم صبر کردم

خوب اول خیره ماندم بر تن اش آهسته رفتم

لاله ها را از تن اش با بوسه چیدم ، صبر کردم

تا به آنجایی رسیدم که پیمبر هم نبوسید

بوسه دادم ، زود اما دل بریدم ! صبر کردم!

صبر در داغ عزیزان پیر خواهد کرد ما را

حال می بینی اگر گیسو سپیدم ، صبر کردم
.

التماس دعا


یکشنبه 2 آذر 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

الشام...الشام...الشام



ترسا و یهودی نشد از فیض تو محروم

در راه چه کرده مگر این چهره ی معصوم؟

...

گفتند به ما خارجی و معجزه رخ داد

قرآن به لبت آمد و شد غائله مختوم

از سایه ی خود واهمه داریم در این شام

بس خاطره مانده به سر از این سفر شوم

هر چند جدا مانده ام از راس امامم

هر امر اطاعت شده از جانب ماموم

پیشانی ما هم نمی افتاد به این روز

در سنگ اثر داشت اگر ناله ی مظلوم


التماس دعا


یکشنبه 11 آبان 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

علی اکبر حسین علیه السلام



هر کجا می نگرم ریخته از بال و پرت

دور ها لاله دمیده ، نه فقط دور و برت

گم شده راه تو و گم شده دست و پاها

به کجا ختم شده یوسف لیلا سفرت؟

از تو ای سرو خرامان بدنی ساخته اند

نتوان گفت چه بودی و چه آمد به سرت

از حرم آمده زینب که به دادش برسد

بعد پیدا شدنت گفت به گوش پدرت:

خم به ابروت نیاورده ای از حادثه ها

آه از داغ جوان خم شده حالا کمرت...

محرم الحرام 1393

التماس دعا



سه شنبه 6 آبان 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

خوش گذشت



کربلا هم فال بود و هم تماشا ، خوش گذشت


"ما رایت..." می شود اینگونه معنا: خوش گذشت


راستش آن روز های بی تو بودن خوش نبود


در خرابه آمدی تنها همین جا خوش گذشت


رفته بودی خانه ی بی دین و ایمان ها چه کار؟


مهربانم! میهمانی های بی ما خوش گذشت؟


...


لب به روی زخم هایت ، بین آغوشم سرت


لحظه های آخرم دشوار اما خوش گذشت


التماس دعا



چهارشنبه 30 مهر 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

یا ابا عبدالله علیه السلام



مقام نوکری ساده در این درگاه کم نیست

کنارش گر چه می دانیم خاطرخواه کم نیست

یکی شاعر ، یکی سقا ، یکی هم چای ریزش

برای نوکری در خانه ی او راه کم نیست

گناهی را که مستوجب به آتش بود بخشید

بسازد با نگاه از کوه هایی ، کاه ! کم نیست

گرفتم با تباکی حاجتم را پس یقیناً

گره هایی که وا خواهدشد از یک آه کم نیست

شنیدم حال عابس را به حالش غبطه خوردم

سری را روی دامانش بگیرد شاه کم نیست


چیزی تا ماه محرم نمونده هم حلالم کنید هم توی خلوتتون دعام کنید.
التماس دعا


سه شنبه 18 شهریور 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

عروس خانه ی تان



خوردم از ظرف ِ آب و دانه ی تان

قد کشیدم میان خانه ی تان

دختری پای ما نمی شیند

نیست دیگر چُنان زمانه ی تان

عهد بسته که چادری بشود

کم شود بلکه از بهانه ی تان

دست شوم حسود ها پر داد

عشق من را از آشیانه ی تان

خوش به حالت جوان همسایه

آخرش شد عروس خانه ی تان

آن طرف تر عروسی است ، اینجا

نعش مَردی به روی شانه ی تان

در کفن هم دوباره جان دادم...

نشکند بغض مادرانه ی تان!


سه شنبه 28 مرداد 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

به آرامش رسیدی آخرش یا نه؟



به کف آورده ای یار جدیدی آخرش یا نه

از این شاخه به آن شاخه پریدی آخرش یا نه

نماندی! حرف های آخرم یا شعر شد یا غم

غزل های مرا جایی شنیدی آخرش یا نه

تمام دفتر شعرم به تو تقدیم شد ! خطی

برایم روی دیواری کشیدی آخرش یا نه

تو را با دیگری می بینم و هر دفعه می خواهم

بپرسم که به آرامش رسیدی آخرش یا نه

...

من ِ خوش باور ساده اگر که چشم بر راهم

نمی دانم تو از من دلبریدی آخرش... یا نه



دوشنبه 20 مرداد 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

چشم



راه می افتد به دنبالت اگر بسیار چشم

نور خورشیدی که دارد با تنت پیکار چشم

باغبانم! حاصل یک عمر سعی و کوشش است

آی گلچین غریبه ، از گُلم بردار چشم

راز ما نقل و نبات گعده ی همسایه هاست

یا تو جایی گفته ای یا داشته دیوار چشم

...

با نگاهی می توان فهمید وقت رفتن است

بار ها گفتی برو ! ماندم ولی اینبار ، چشم!

می روم پنهان شوم دیگر نمی یابی مرا

بعد من بر سنگ قبرم لحظه ای بگذار چشم


چهارشنبه 18 تیر 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

ماه مبارک




رفتی و شدم آینه ی عبرت مردم

مهمان شب آخر ماه عسلم من...

در این شب ها ما رو هم از دعای خیرتان فراموش نکنید.

التماس دعا


دوشنبه 15 اردیبهشت 1393
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

حرف هایم شعر وقتی شد به گوشت می رسد



مرد گاهی با غرور خویش بد تا می کند

سفره ی درد دلش را هر کجا وا می کند

عاقبت با اخم خود را از دلت بیرون کشد

هر کسی با خنده خود را در دلت جا می کند

راه دور و قسمت و اینها بهانه بود و بس

کفتری که جلد باشد راه پیدا می کند

قحطی گندم کجا و قحطی یک جو مرام

شهر کنعان را همین یک دانه رسوا می کند

رفتن یوسف ولی با مردم کنعان نکرد

آنچه که معشوقه دارد با دل ما می کند

صورتت شعر است و هر یک تار زلفت مصرعی

شعر را یک مصرع پیچیده زیبا می کند

...


دوشنبه 21 بهمن 1392
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

حضرت معصومه سلام الله علیها



بعد از دعا وقتی که باران می رسد بانو

اینجا چه غم هایی به پایان می رسد بانو

نسبت به زائر همچو مادر مهربان هستی

در لحظه هایی که گریزان می رسد ، بانو

هر حکمتی دارد نمی دانم که در اینجا

عطر خوش از سوی خراسان می رسد بانو

در صحن آیینه که فصل بوسه کاری بود

دیدم که حیرانی به حیران می رسد بانو

آماده ای هر روز ، اما هر سه شنبه شب

از جای جای شهر مهمان می رسد بانو

سوغات قم را خواستم از دستتان ، آیا

روزی به دستم ظرف سوهان می رسد بانو؟

1389

التماس دعا



یکشنبه 15 دی 1392
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

مرگ



گفتم که می میرم بدون تو ، نرو! برگرد

از روی نعشم رد شدی ، باشد! برو نامرد

در گور لرزیدم که دیدم مژدگانی ها

دادی به آن پیکی که مرگم را خبر آورد

مثل کلاس درس فکرم پیش تو بود و

پاسخ ندادم آن ملک را هر سوالی کرد

همسایه هایم همنشین درد و دل هام اند

از درد می گویم برای مردم بی درد*

...

می بینمت بر دوش مردم آمدی آرام

از روی قبرم رد شدی باشد برو نامرد



*: بیتی از مهرداد اوستا:
از درد سخن گفتن و از درد شنیدن
با مردم بی درد ندانی که چه دردی ست


شنبه 2 آذر 1392
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

باران بگیرد



با خاطراتم زخم هایم جان بگیرد

بهتر از اینکه بوی این و آن بگیرد

می گفت مادر هر کسی عزم سفر کرد

باید کسی روی سرش قرآن بگیرد

پشت سرت می ریختم آب از دو چشمم

تا رود های خشک هم جریان بگیرد

بعد تو من با کوچه ها قهرم عزیزم

در خانه می مانم اگر باران بگیرد

هر گاه از دوری کسی پاره جگر شد

باید جگر را با سر دندان بگیرد

دوری مشقّت داشت و مجبور بودم

آسان بگیرم زندگی آسان بگیرد

سخت است دل کندن ز معشوقت اگر که

در اوج خوبی رابطه پایان بگیرد...



شنبه 11 آبان 1392
ن : مجتبی دهدشتی نظرات ()

سیاه پوشان




لباس نوکری اش را دوباره می پوشد

سماوری که ز داغ حسین می جوشد

مگیر خرده که رنگ سیاه مکروه است

بهشت هم به گمانم سیاه می پوشد

نگاه داشته حرمت کسی که در این ماه

به یاد تشنه لبی کمتر آب می نوشد

همیشه بی حد و اندازه مزد می گیرد

به قدر یک سرسوزن کسی که می کوشد

...

شدم غلام حسین و خیالم آسوده است

غلام می خرد اما غلام نفروشد...

التماس دعا



( تعداد کل صفحات: 2 )

[ 1 ] [ 2 ]